بهاری دوباره
مانلی زیبای من سلام امروز 14 روز از آغاز بهاره بعد از کلی بخورو بخواب از فردا مجدد باید بریم سرکار میدونم که توام مثل من خسته ای ولی دخترکم یکمی باید طاقت بیاری . مدتی خیلی شیطون شدیاااااااااا کم کم دارم حرکاتت رو حس میکنم مخصوصا زمانیکه غذایا خوراکی میخورم البته از این به بعد تازه وروجک بازیات شروع میشه گلم دیشب بابایی خواب بد دید میگفت خواب دیده رفتیم دکتر بعدش دکترتو سونو دیده تو پیشی شدی هاهاهاها وبه من گفت امروز باید بری دکتر وصدای قلب مانلی رو بشنوی منم چون صبح باید ازمایش میدادم عصرش هم رفتم پیش یک ماما وصدای زیباودلنشینتو شنیدم این دفعه از همیشه بلندتروکوبنده تربودش باورنمیشه تو هرروز داری بزرگ و بزرگ تر میشی وای خدای...
نویسنده :
رها
22:31
سال نومبارررررررررررررررك
دوست هاي گلم سلام امروز كه اومدم كلوپ خيلي دلم گرفت توقع داشتم همتونو ببينم وازتون خداحافظي كنم ودعا كنم كه سال خوبي داشته باشين ولي از بدشانسي به جز مقداري نانا وباران وآزي كسي نبود در هرصورت شايد تا اخر تعطيلات نيام كلوپ چون ميخام دربست دراختيارمانلي وشوشولي باشم وكلي استراحت كنم وهفته دوم رو هم برم سفر اميدوارم توسال جديد همه اتفاق هاي خوب براتون بيفته زندگيتون سرشار از خيرو بركت ونعمت بشه وبا يك زندگي شوشولي دلاتون پراز ني ني بشه وهيچ غمي تودلتون وارد نشه ممنونم توي اين يكسالي كه گذشت منو راهنمايي كردين ، بامن همدلي كردين وكمك كردين تا مانلي خانوم زودتر بياد توي دلم خيلي دوستون دارررررررررم خواه...
نویسنده :
رها
14:47
اندراحوالات چهارشنبه سوري
دخترم سلام امروز چهارشنبه است خواستم يكمي توضيح بدم ديروز برما چه گذشت وااااااااي خداي من خيلي روز سختي بود پراز سرو صدا تصورميكنم دزدان دريايي كارائيب بهمون حمله كرده بودن ومحله رو گرفته بودن از صبح ساعت 10 ترقه مينداختنو حالشو ميبردن منم سعي ميكردم خودمو بزنم به بيخيالي تا شما نترسي ولي خوب نميشد تو خودت خيلي باهوشي وهمه چيو ميفهميدي و ميشنيدي خلاصه تا ساعت 8 شب بههمين منوال گذشت وديگه بايد شام رو اماده ميكردم ول ياصلا حسش نبود بنابراين به بابايي گفتم شام ازبيرون بيارن اخه هم خسته بودم هم مهمون داشتيم خاله بهنوشينا بودن بعداز شام هم با خاله بهنوش داشتيم قسمتي از سيسموني دخترنازمو نگاه ميكرديم خيلي لذت بخشه آرميتا ...
نویسنده :
رها
11:41
امروز من فردا مباد
دخترم امروزِ من، فردا مباد خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد شب به امید گلِ فردا و فرداها ی شاد ارمغانی بر تو باد دخترم : عشق را با عشق معنا کردن از آنِ تو باد پاکی و زیبایی گل های وحشی شوق زیبای دمیدن در پگاه زندگی رقص زیبای پریّان در خیال پرنیان نوشِ تو باد ! دخترم امروزِ من فردا مباد! خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد ! ...
نویسنده :
رها
13:26
عاشقتم مامان مهربونم
وقتی مریض میشی و پزشک ازت میپرسه : بیماریت چیه؟؟ منتظر مادرت میشی... و همیشه جوا ... ب دادن رو به اون میسپاری... چرا که میدونی مادرت همون احساسی رو داره که تو داری حتی از خودت بیشتر دردت رو احساس می کنه...! ...
نویسنده :
رها
15:51
دخمل شيطون من مانلي
دخترم سلام خوبي خانومي؟؟؟؟؟؟ چندوقته عكس قشنگتو نديدم دلم برات تنگ شده اخه سي دي فيلم وعكستو خونه عمه نردس جاگذاشتم هي اما عيبي نداره اين دفعه ميرم ميارمش راستي دخملم ميخام ازت گله كنم اخه مدتيه نميزاري مامان رها بخوابه خدايي اين بي معرفتي نيست ؟؟؟؟؟ توكه ميدوني من چقدر خسته ميشم ماماني كل روزو كارميكنم وتابرسم خونه بايد براي پدرجان وشما شام بپزم اخرشبم تا ميام بخابم يك ساعت اول خيلي خوبه ولي تا ساعت ميشه 2/3 ديگه من بايد گوسفندارو بشمرم همش از اين دنده به اون دنده ميشم فكركنم تو بيدارميشي بازي ميخاي اره ؟؟؟؟ در هرصورت دختر خوبي باش فقط چندروز ديگه صبركني من قول ميدم خيلي بهت خوش بگذره اخه اولين عيدي كه خانو...
نویسنده :
رها
13:37
مانلی 16 هفته ای من
مانلی قشنگ من خیلی وقته که از لحظات زیبای باهم بودنمون ننوشتم راستش اینقدر حضورت برای من هیجان انگیزه که خیلی چیزا یادم میره ولی میخام بدونی که خیلی منتظرت هستم ودارم لحظه شماری میکنم تا زودتر در آغوشت بگیرم . راستی مامانی باید یک تشکر ویژه ازشما بکنم اول اینکه خیلی خانوم آرومی هستی واصلااااا منو اذیت نمیکنی دوم اینکه به قولهایی که دادی عمل کردی مخصوصا اون قولهایی که گفتم به خدا جونی بگو تا زودتر دعاهامونو مستجاب کنه آره دختر زیبای من حضور نی نی خاله شقایق، خاله آزی والانم خاله باران میدونم که تو با اون قلب کوچیکت برای برآورده شدنم آرزوهای بزرگ ماتلاش میکنی پس بدون که خیلی عزیزی وعاشقتم میسپارمت به خدای مهربون...
نویسنده :
رها
23:15
دست مادرررررررر
دست پر مهر مادر تنها دستي ست، که اگر کوتاه از دنيا هم باشد، از تمام دستها بلند تر است... ...
نویسنده :
رها
14:00
دوبارررررررررررررره
اگر قرار بود کودکم را دوباره تربیت کنم بیشتر نقاشی با انگشت را به او یاد میدادم تا اینکه با انگشت برایش خط و نشان بکشم. کمتر غلط گیری کرده و بیشتر صحیح انجام دادن را یادش میدادم. چشم از خود می شستم و به او چشم می دوختم. کمتر به داشتن و بیشتر به مراقبت می پرداختم. با او پیاده روی و بادبادک بازی می کردم. اداهای جدی را کنار گذارده و جدی تر بازی می کردم. بیشتر در دشت و دمن همراهش دویده و به ستاره ها زل می زدم. بیشتر او را دربغل می فشردم و کمتر زور می گفتم. کمتر سختگیری و بیشتر تشویق می کردم. اول به اعتماد به نفس و بعد به پوشاک و مسکن می پرداختم. کمتر عشق قدرت و بیشتر قدرت عش...
نویسنده :
رها
14:44








