زایمان دردی شیرین
ساعت ۶ صبح که من به همراه خاله بهناز و مسعود راهی بیمارستان شدیم کارهای پذیرش رو انجام دادیم شده با مسعود خداحافظی کردم بغض عجیبی داشت خفه ام میکرد دلم میخاست زودتر خداحافظی کنم تا بابایی اشکامو نبینه بنده خدا اونم خیلی هول شده بود ولی نمیتونست حسش رو بیان کنه خلاصه رفتیم بخش مادران و نوزادان لباسامو تحویل دادمو گان پوشیدم آخرین چک ها انجام شداتاقم رو تحویل گرفتم کارهای اولیه انجام شد و حدودای ساعت ۸ راهی اتاق عمل شدم کمی اضطراب داشتم و دل تو دلم نبود دلم نمیخاست از خواهرم جدا بشم و از طرفی خیلی خوشحاااااااااااااال بودم که قراره یکساعت دیگه نی نی رو ببینم و از دست شکم گنده راحت بشم و یه...








